سه شنبه بیستم بهمن 1388 توسط دخملي
از استرس عمل خواهري ديگه دارم دق مي كنم !
شدت افكار منفي به اوج خودش رسيده ... دستام يخ كرده و نفس كشيدن برام سخت شده ...
خدايا كمك !
ارامش مي خوام و سلامتي خواهريم ... خداي بزرگ و مهربونم ... فقط كمكت رو مي خوام و. لطفت رو ... ازمون دريغ نكن ...
خدايا مي دوني كه چه قدر الان به تو نياز دارم ... بهم ارامش بده ...
سه شنبه بیستم بهمن 1388 توسط دخملي
خواهري فردا عمل داره ... با حس هاي خوبي كه بهم دادين خيلي ارومترم ... مثبت فك ميكنم ...
فردا مرخصي گرفتم تا پيش مامان و خواهري باشم ... ايشالا براي ساعت حدود 1-2 مي برنش براي عمل ... خيلي خيلي ازتون خواهش مي كنم كه انرژي هاي مثبت بفرستين و تو اون ساعت ها براش دعا كنين ...
اين چند روزه خيلي اذيتتون كردم اما قول ميدم تو خوشي هاتون جبران كنم ...
**********
ديروز خبر بارداري يكي از دوستاي وبلاگي رو شنيدم ... من هميشه با اين قضيه مشكل دارم ... مي خوام بنويسم تا نظر شماها رو بدونم ... دلم ميخواد يا من قانع بشم يا بفهمم كه اشتباه مي كنم يا نه درست فكر مي كنم !
هميشه وقتي ناخواسته يه بچه اي به دنيا مياد همه مي گن خواست خدا بوده ... هديه خدا بوده ... تو حق نداري از بينش ببري ... خدا قهرش مي گيره !
اولا كه من اصلا با اين كلمه خدا قهرش مي گيره مشكل دارم اساسي !!! من ميگم خدايي كه سراسر لطف و مهربوني و بزرگيه و انقدر بنده هاش رو دوست داره كه هميشه فقط و فقط درهاي رحمتش رو به روي بنده هاش باز مي كنه ، پس قطعا نمي تونه مثل ما ادما باشه !
گاهي فك ميكنم ما خدا رو به معيار خودمون و با عقل خودمون مي سنجيم و بعد بر اساس خصوصيات خودمون خصوصياتي هم به خدا ميديم ...
فك ميكنم قهر كردن و لج كردن و زشتي و تلخي فقط منحصر به ادماست ... من شناختم از خدا چيزه ديگه هستش ... خداي من انقدر سراسر لطف و مهربونيه كه قطعا نعمتي رو از بنده هاش دريغ نمي كنه ! اگه هم نعمتي ازمون دريغ ميشه مطمئنا نتيجه اشتباه خودمون بوده !
( يه توضيح تو پرانتز بدم ... مثلا تو شرايط پيش اومده براي همسري مادرشوهري همش مي گفت حتما يه گناهي كردي خدا قهرش گرفته !!! بركت از خونه ات رفته ... در صورتي كه من اعتقاد دارم همسر من يه جايي تو حساب كتاب هاش اشتباه كرده ... دليلي نداره ما اينو بندازيم تقصير خدا ... منتها بيشتر ماها عادت داريم هر كمي و كاستي رو به خدا ربط بديم ! )
اين از اين ! پس به نظرم قهر خدا معني نداره ...
اين بحثش خيلي تو ذهنم طولانيه كه شايد خوندنش از حوصله خارج باشه ... مثلا بارون نمياد مي گيم گناه زياد شده خدا قهرش گرفته نعمت رو دريغ كرده در صورتي كه من فك ميكنم مثلا اومدن بارون يه پديده ي طبيعيه كه وقتي الاينده ها و دود و ماشين زياد بشه تو اومدنش مشكل پيش مياد وگرنه كشورهاي اروپايي كه از نظر ما البته !! سراسر گناهه پس چرا همش بارون مياد !
يه بحث ديگه ايي كه از ديروز تو سرم اومده و با خوندن كامنت دوست جون ها بيشتر قوت گرفته بحث بچه ي ناخواسته است ...
خوندم و خيلي شنيدم كه بچه با خودش روزي مياره ! من معني اين جمله رو اصلا و ابدا نمي فهمم ! وقتي يه بچه تو شرايط ايده ال به دنيا بياد با برنامه ريزي باشه و پدر و مادرش بدونن كه تا حدي مي تونن نيازهاش رو براورده كنن قطعا خيلي بهتره تا بچه ايي كه بدون برنامه و ناخواسته بنابر يك اشتباه به دنيا مياد !
بچه اي كه تو يه خانواده خوب از نظر اقتصادي به دنيا مياد و بچه ايي كه تو يه خانواده تازه شكل گرفته كه حتي براي تامين نيازهاي خودشون مشكل دارن ، روزي هاي متفاوتي از طرف خدا دارن ؟!
خوب اين جوري كه بحث عدالت خدا زير سوال مي ره كه !!
بچه ايي كه تو شرايط بدي به دنيا اومده و اين تصور به نظر من البته اشتباه وجود داشته كه روزيش رو با خودش مياره ، وقتي پدر و مادر نتونن نيازهاش رو براورده كنن اون وقت به يه بچه سراسر عقده تبديل ميشه كه !
بچه اي كه ناخواسته به دنيا مياد به نظر من هديه ي خدا نيست ! خدا هيچ وقت نمي خواد بنده هاش تو شرايط بد و سخت زندگي كنن ... اون بچه نتيجه يه بي احتياطي بوده حتما !
* نمي خوام خداي نكرده به كسي توهين بشه اينا تصورات ذهني من بودن ... خوشحال ميشم كه منو قانع كنين اگه اشتبه فك ميكنن !
** باز هم مي خوام كه براي فردا دعا كنين ... خيلي خوب و مهربونين
نمي خواستم بنويسم اما فك كردم اين جوري بيشتر از شدت استرس مي ميرم ...
**********
عصري كه مي خوام برم خونه تصميم مي گيريم كه براي همسري كيك بخرم ... ميرم قنادي ... يه كيك كوچولوي نسكافه اي مي خرم و ميگم روش بنويسه همسريه عزيزم تولدت مبارك ...
ميرسم خونه ... همسري هم قبل از من رسيده و چايي دم كرده
كلي از اين كه من كيك خريدم ذوق ميكنه ... ميگه خيلي دلش مي خواسته كه من كيك خريده باشم ...
همسري شمع فوت مي كنه و عكس مي اندازيم ...
تندي چايي ميريزم و با كيك مي خوريم ...
خواهر شوهري كوچيكه زنگ ميزنه ... منم تو اشپزخونه دارم گوشت تفت مي دم ... ميخوام براي شام باقالي پلو با گوشت درست كنم ...
به همسري ميگه امسال تو گرفتاري نميايم خونه تون ... يه شب خونه مامان هديه تون رو ميديم ...
همسري ناراحت ميشه ميگه خجالت بكش ... يعني يه مهمون نمي تونم دعوت كنم ؟!
به همسري ميگم بگو همين امشب بيان خوب !
خودم گوشي رو مي گيرم و براي شام دعوتشون مي كنم ...
سريع به گوشت ها لوبيا و سبزي اضافه ميكنم و در زودپزي قابلمه رو مي زارم ... تبديل ميشه به قرمه سبزي !
به سرعت تمام سينه مرغ در ميارم و خورد مي كنم و اون هم تبديل ميشه به خورشت كنگر با مرغ !
سوپ شير هم درست ميكنم ...
ساعت 6 با خواهر شوهري قرار گذاشتيم و ساعت 8 غذاهاي من تقريبا اماده ان ... برنج هم دم شده !
فك ميكنم كه چه طور تو دو ساعت !! هم غذا درست كردم، هم جارو كشيدم، هم wc شستم، هم گردگيري كردم، هم دوش گرفتم، هم موهامو سشوار كردم ؟!!
البته همسري هم تو اين فاصله رفت ميوه خريد ... شستشون و چيد تو ظرف ... برنج هم البته با دست تواناي همسري دم شد ...
شب خوبي ميشه ... همه از خورشت كنگر خيلي تعريف ميكنن ...
خواهر شوهري 50 تومن به من و 50 تومن به همسري ميده ... دستش درد نكنه ...
* بقيه كيك رو هم با خواهر شوهري اينا خورديم !
**********
ازتون ممنونم ... خيلي بهم ارامش دادين ... خيلي بهترم ... الان ديگه خداي نكرده دور از جون به نبودن خواهري اصلا فك نميكنم ... فقط استرس عمل رو دارم ...
خدا كنه بتونم اين همه محبت هاتون رو جبران كنم ...
* صبح چه برفييييييييييييييي مي اومد دم خونه مون ... اما شركت هوا آفتابيه !!
** پي نوشت :
فك كنم گفته بودم اما دوباره مي گم چون چند تا از دوست جونيا ازم پرسيدن ... براي تولد همسري مهربونم يك عدد كت و شلوار و يك پيراهن جينگولانسي خريدم !!!
شنبه هفدهم بهمن 1388 توسط دخملي
همسري عزيزتر از جونم ... خيلي حرفا هست كه دلم مي خواد بهت بگم ... خيلي چيزا تو دلمه كه شايد هيچ وقت بهت نگفته باشم ... خيلي بيشتر از اون چيزي كه مي بيني عشق تويه دلمه كه شايد نگفته باشم ...
بودنت تو زندگي من يه نعمته خيلي بزرگه ...
تو يه درياي ارامشي كه واقعا با بودنت به زندگي من ارامش دادي ...
همسريه خوبم از خدا مي خوام هميشه و هميشه حضور خوب و گرمت تو زندگيم باشه ...
از خدا فقط و فقط برات سلامتي مي خوام ...
روز تولد تو بهترين روز عمر منه ... يه روز خيلي بزرگ و عزيز ... يه روز مقدس ...
مهربونم ، تولدت مبارك ...
تولدت هزاران بار مبارك ...
**********
فك نميكنم اين هفته چيزي بنويسم ... بيشتر از حد تصور استرس دارم ... عمل خواهري قطعي شد براي چهارشنبه ... خيلي به دعاهاتون نياز دارم ...
خيلي فكرم درگيره ... تا عمل خواهري اروم و قرار نخواهم داشت ... براش دعا كنين ...
سه شنبه سیزدهم بهمن 1388 توسط دخملي
از ديروز رسما بي ماشين شديم رفت پي كارش !!
ديروز ماشين رو تحويل داديم ... خيلي روز بدي بود ... من كه عصر رسيدم خونه اصلا به جاي خاليش نيم نگاهي هم نكردم ... دلم هم به شدت گرفته بود ... انقدر كه خوابيديم تاااااااااااااا 8 شب ...
به پيشنهاد همسري رفتيم يه دوري زديم ... يكمي حال و هوامون عوض شد ...
امروز دوباره غصه ام شده كه برم خونه و جاش رو ببينم چه قدر دلم مي گيره ...
فروختن ماشينمون با همه عيب هاش يه حسن خيلي خيلي بزرگ داره و اينه كه دوباره صبح ها شدم دختر بابا ! باباي طفلكي صبح روزهاي فرد مياد دنبالمون ... خاطره تمام 4 سال دانشگاه كه صبح ها با بابا مي رفتم هي برام زنده ميشن ! اخيييييي ...
**********
امروز رفتيم براي تعويض پلاك ... هي فك ميكردم به اون باري كه اومده بوديم و من هي جاي خريدار رو امضا مي كردم و اين بار هي با اشك و بغض جاي فروشنده رو !
چه قدر زندگي مي تونه هر روزش متفاوت باشه !!
**********
خواهري يه عمل زيبايي داره ... احتمالا هفته ي اينده ... بعد از لاغر شدنش چربي هاي شكمش كاملا از بين نرفته و خيلي شل شده ... دو تا دكتر گفتن كه جز با عمل از بين نميره ...
من به شدت غير قابل تصور براش نگرانم ... دست خودم هم نيست من اصولا هميشه نگرانم ...
به انرژي هاي مثبتتون نياز دارم خيلي ... خواهشا نگين بهم كه خطر ناكه و منصرفش كن چون به هيج وجه منصرف شدني نيستش ...
فقط اگه تجربه خوبي ازش دارين يا شنيدين خوشحال ميشم بهم بگين و روحيه مو بالا ببرين ...
**********
بعضي وقتا فك ميكنم كه زياد هم خوب نيست كه همسر ادم مهربون باشه ... زياد هم خوب نيست كه هميشه به دل ادم راه بياد چون اون وقت مجبور ميشي كه تو هم گاهي در مقابلش كوتاه بياي و وقتي اخر شب ميگه كه خيلي خسته است و اگه ممكنه خونه مامانش شب بمونين ، مجبور ميشي سكوت كني و با همه سختي اش قبول كني !!
اما واقعا برام سخت بود ... به خصوص كه انقدرررررر بحث صياصي پيش اومد و من انقدر خودمو كنترل كردم كه احترام سنشون رو نگه دارم و هيچي نگم كه شب سر درد بيچاره ام كرد !!
بازي !
یکشنبه یازدهم بهمن 1388 توسط دخملي
فاطمه عزيزم (مامان رضا ) منو به بازي دعوت كرده ... بازيه جالبيه بايد 5 تا از خصوصيات اخلاقيم رو بنويسم اما من فك كنم مجبور باشم يكمي تو قوانين بازي دست ببرم و بيشتر از 5 تا بنويسم ...
1. من يه ادم بيش از حد استرسي و اضطرابي هستم ... بيش از حد تصور ... مثلا كافيه كه براي چند دقيقه يعني واقعا چند دقيقه ها ، همسري يا خواهري يا مامان و بابا تلفنشون رو جواب ندن ... يعني دنيا برام به اخر ميرسه و دور از جونشون زبونم لال بدترين اتفاق ها رو براشون تجسم ميكنم ... تو همچين شرايطي فقط به اين فك ميكنم كه من بدون اونها چي كار كنم !!! يا خداي نكرده كافيه يكي از اين عزيزان كوچكترين دردي يا ناراحتي يا بيماري داشته باشن ... مثلا براي من سر درد يعني تومور!!!!!!!!!!! و الي اخر ... كلا هميشه يه استرسي دارم ... و با اين كه به هيچ وجه ادم حسودي نيستم اما هميشه به ادمهاي بي خيال و دل گنده به شدت حسودي مي كنم !
2. يه اخلاق خيلي خيلي بد ديگه كه دارم اينه كه اگه كوچكترين حرفي به يكي از عزيزان ذكر شده در بالا: دييييي بزنم به شدت هر چه تمام عذاب وجدان مي گيريم و بنابراين بيشتر وقتا در مقابل اونها تسليم هستم و چيزي نميگم مبادا از من برنجن ... البته در مورد همسري كمي فرق فوكوله !!
3. خيلي حساس و زودرنج هستم و تحملم هم خيلي كمه ... زود عصبي ميشم و به نقطه جوش مي رسم ... خيلي حرفاي به ظاهر معمولي منو ناراحت ميكنه البته و صد البته به گوينده اش هم ربط داره !!
4. يه اخلاق ديگه كه اصلا نفهميدم خوبه يا بد اين كه خيلي سريع با همه دوست ميشم ... يعني اگه به يه جمع 50 نفري وارد بشم تو نيم ساعت اول حداقل با 25 نفر اين ادم ها در حال صحبت هستم ... درست برعكس مامان و خواهري ... تو اين مورد عينه بابا هستم ... و بعد از يك ساعت با همه اين ادمها دوست شده ام !
5. خيلي بي سياست و ساده هستم خيلييييييييييي ... يعني يه وقتا مامان از دستم عصباني ميشه و ميگه من شك دارم كه تو تحصيل كرده باشي !! ادم هاي از پشت كوه اومده از تو زبل ترن !!!!
6. يه اخلاق بد ديگه اينه كه حافظه قوي دارم ... همه چي با جزئيات يادم مي مونه اين در مورد خاطرات بد خيلي بده ! خيلي ... گاهي اين خاطرات بد و تلخ چنان آزارم ميده كه حد نداره !!
7. به گفته همه بيش از حد مهربونم و اين خيلييييييييييي ازار دهنده است ... گاهي وقتا برام ازار دهنده ميشه و گاهي هم باعث دردسر ... اصولا نه گفتن برام سخت ميشه ...
8. در مقابل خاندان شوهر ! بيش از حد سكوت ميكنم ... خيلي چيزا ميشنوم كه هيچييييييي نميگم ! چنان كه همسري از دستم عصباني ميشه كه چرا با رعايت ادب و احترام جواب طرف مقابل رو ندادم ...
9. يه اخلاق ديگه كه منحصر به فرد باشه اينه كه بر خلاف همه كه عاشق دوش اب سرد تو تابستون هستن من از اين كار بيزارم !! يعني از اين كه از بيرون بيام با تن ببخشيد عرق كرده و برم حموم ، برام حكم مرگ رو داره ! در عوض عاشق اينم كه تو روزاي سرد و برفي برم حموم اب داغ !! چنان اب داغي كه وقتي ميام بيرون لپ هام سرخ شده باشه و دلم بخواد كه كمي پنجره باز كنم تا باد بهم بخوره ! مبادا كه از داغيه اب تنم تاول بزنه !!!
خصوصيات باز هم دارم اما قانون اين بازي 5 تا بود من 4 تا هم زيادي نوشتم : پي
خوب من ليندا، عسلي ،غزل ، پريناز، مي مي ، آلما ، شقايق رو به بازي دعوت ميكنم ... البته همه رو دعوت ميكنم ... همه تون دعوتين ... يالا بدوئين !!!!!!!!!!! و دعوت اختصاصي از ليلي گلم !! ليلي بدووووووووو
هميشه قبلاً تر ها عاشق روزهاي تولدم بودم ... اما امسال دروغ چرا نبودم ... حس خوبي از تموم شدن 26 سالگي و ورود به 27 سالگي نداشتم ... انقدر كه حتي دلم نميخواست كسي يادش باشه كه تولدمه ...
نميدونم چرا فك ميكردم هنوز خيلي زوده كه 27 ساله بشم ... هنوز خيلي زوده كه انقدر بزرگ بشم ... اين بزرگ شدن رو دوست ندارم ...
امسال اولين سالي بود كه از تولدم خوشحال نبودم ...
اما به هر حال اين اتفاق هم مثل خيلي اتفاقاي ديگه كه اومدن و رفتنشون دست ما نيست اومد و رفت !
--------------------
پنج شنبه مهمون داشتيم ... مامان و بابا و خواهري به مناسبت تولدمون ...
براي شام جوجه كباب با برنج و پيراشكي و سوپ شير درست كردم چون بابا خيلي از چند رقم بودن غذا خوشش نمياد ... اون شب براي اولين بار ازم تشكر كرد كه چه قدر غذاهام خوب و اندازه بوده !
شب خوبي بود و به شدت خوش گذشت ...
مامان و بابا كه بهمون پول دادن (300 تومن ) و خواهري هم كه كادوهاش رو قبلا داده بود ... مامان يه بسته كيسه وكيوم بزرگ برام خريده بود دوباره و خواهري يه دسته گل بزرگ آلسترو. مر.يا و بابا يه كيك عروسكي خوشگل و به شدت خوشمزه ! اسم هامون رو هم نوشته بودن روش ...
شب خوبي بود ... پر از خنده و شوخي ...
خانواده ام بيش از حد خوب و مهربون هستن ... خدايا به شدت مراقبشون باش ...
--------------------
اين روزا بيش از حد تصور كسل و بي حوصله و بهونه گير هستم ... اين روزا با شدت هر چه تمام پر از استرس هستم ...
اين روزا حال زياد جالبي ندارم ...
به همسري زياد گير ميدم چون تو اتفاق هاي پيش اومده به شدت مقصر مي دونمش ... اما قطعا به اين شدت نميتونه مقصر باشه ... من اما همش بهش گير ميدم ...
احساس افسردگي بيش از حد مي كنم ... دلم مي خواد فقط تنها باشم همين ... دلم يه دنيا تنهايي مي خواد ...
--------------------
از همه تون خيلي خيلي ممنونم ... ديروز كه sms هاي پر محببتون تند تند ميرسيد دستم هي اشك تو چشمام جمع مي شد از اين همه مهربوني تون ... به خدا خيلي مهربونين ... خيلي بيش از حد تصور ...
دوستتون دارم و منو ببخشين كه اين روزا اينقدر تلخم ...
چهارشنبه هفتم بهمن 1388 توسط دخملي
تويه خونه نشستم و دارم غصه مي خورم ... يه بغض بد تو گلوم گير كرده كه هي از صبح غورتش دادم ...
نشستم رويه مبل و لپ تاپم رو پامه و نميدونم ميخوام باهاش چي كار كنم ...
تلفن زنگ ميزنه ... همسريه ... صداش بر خلاف تمام اين روزا خوشحاله ! ميگه چي از خدا مي خواستي ؟! ميگم چي ؟
ميگه پريا (دختر عمه ام ) زنگ زد ... سكوت ميكنم ... مي فهمم چي مي خواد بگه ... ميگه خانمي وامو برديم ... بعد تعريف ميكنه كه پريا چي گفته و چي شنيده ... من اما بي اختيار اشكام ميان پايين ... اون بغضه رو ديگه نميشه مهارش كرد ظاهرا !
همسري ميگه الو ؟
ميگم جونم ... گوش ميكنم ... ميگه تو به مامان خبر بده من به بابا ... و قطع ميكنه ...
گريه ميكنم ... با صداي بلند ... هق هق ميكنم ... ميگم خدايا شكرت ... تو اوج گرفتاري تو به دادمون رسيدي ... شكرت ...
* يه وام 4 تومني داشتم پيش عمه ام ... 40 ماهه ... اين ماه ، ماهه 35 بود ... اما به هر حال الان شايد كمي از مشكلاتمون حل بشه ...
--------------------
ماشينمون رو فروختيم ... خيلي غصه دارم ... هيچ وقت تا حالا بدون ماشين نبودم و نبوديم ... قطعا برامون سخته !
--------------------
از همه تون خيلي ممنونم ... اون قدري كه برام قابل بيان نيست ... محبت هاتون واقعا بي دريغه ... كامنتهاي خصوصي و عمومي كه داشتم اونقدري بهم روحيه داد كه حد نداره ... با خوندن بعضي هاش اشك تو چشمام جمع شد ... بازم ممنون !
موسسه انصا.ر رو احتمالا انتخاب كنيم ... چون سه ماهه است ... براي ما يه ماه هم يه ماهه ...
--------------------
فك نميكردم فروختن ماشين اين همه غصه دارم كنه ... اون قدري كه بشينم گريه كنم و همسري هي بهم بگه ماشين رو بيشتر دوست داشتي يا منو ؟ بگم چطور ؟ بگه دوست داشتي ماشين داشتيم اما من برم زندان ؟! منم بگم اره ! حداقل مجبور نبودم با اتوبوس بيام ملاقاتت ...
--------------------
ديشب براي اخرين بار با همسري با ماشينمون رفتيم بيرون ... كادوي تولدم خريداري شد ... گرونتر از اوني شد كه مي خواستم اما همسري اصرار كرد ...
نميگم چيه !!! عكسشو به خداااااااااااااااا ميزارم !
دوشنبه پنجم بهمن 1388 توسط دخملي
فك كنم اگه به اميد نوشتن اينجا نبود واقعا ديگه نمي تونستم تحمل كنم ...
در ظاهر مي خندم ... پيش همسري مسخره بازي در ميارم تا اونم
بخنده ... جلوي مامان و بابا مي خندم كه كمتر غصه بخورن ... اما دل خودم
خونه ...
به خيلي چيزا شك كردم ... در مورد خيلي چيزا شكم به يقين تبديل شده ... از خيلي چيزا بريدم...
حرفايي كه از نزديكان خودم مي شنوم ديگه شوك زده ام ميكنه !!
وقتي كه من و همسريم به بي فكري متهم ميشيم برام خيلي سنگينه ...
* خيلي قاطي نوشتم ... فكرم جمع نميشه ... ببخشيد
** چه قدر تو اين شرايط قدر بابام رو بيشتر و بيشتر مي دونم ... يه حاميه محكم و قوي ...
*** بچه ها جايي موسسه يا بانكي مي شناسين كه يه مقدار پول بزارين و چند ماه بعد يه برابر وام بده يعني مثلاً 5 تومن بزاريم 3-4 ماه بعد بشه 10 تومن ؟؟
***خدايا ! دشمن شادمون كردي ... بيشتر از اين نكن ... دشمن شادترمون نكن ...
آخر هفته خوبي بود خدا رو شكر
--------------------
پنج شنبه:
همسري مياد دنبالم و ميريم خونه مامان اينا ... به پيشنهاد من ماشين رو مي شوريم ...همسري مي خواد ببره كارواش اما من ميگم ذوقش رو دارم ...
بعد از ناهار بر مي گرديم خونه خودمون ....
عصري همسري ميره هيئت باز ! البته اين رو با هم صحبت كرده بوديم و چيزي نميگم ...
يه سري تميز كاري ميكنم تو خونه و همه جا برق مي زنه ... كيف ميكنم ...
بابا حدود 7 مياد دنبالم و ميريم خونه بابا اينا ...
شب همسري دير مياد و همون جا مي خوابيم
جمعه :
صبح با صداي صحبت همسري و مامان بيدار ميشم ... يه غري ميزنم كه وايييي چه قدر شما دوتا حرف ميزنين ؟!
همسري مياد بيدارم ميكنه ... مثل هميشه ... موهامو ناز ميكنه و من گوله ميشم تو دستاي تپل و نرمش ... بوسم ميكنه و من خودمو لوس ميكنم ... اما در نهايت بيدار ميشم ...
با همسري ميريم خريد براي مهموني شبمون ... يه دست قاشق و چنگال هم كه چند روز پيش ديده و پسنديده بودم خريداري ميشه ( ميدونم خيلي عكس بدهكارم همه رو ميزارم )
بعد از ناهار حدود ساعت 4 برمي گرديم خونه ...
بقيه كارهاي شب انجام ميشه ...
همسري پيتزا رو آماده ميكنه و من سالاد و دسر و سوپ شير ... دوستامون قسم دادن كه فقط يه جور غذا ! وگرنه ديگه نميان خونه مون !
حدود 7 ميان و كلي خوش مي گذره ...
اخر شب طبق معمول همه مهموني هامون حرف از رفتن ميشه ... ميرسيم به اين نتيجه كه رفتن به يه جاي خوب و يه كشور خوب پول زيادي مي خواد كه الان هيييييييييييييي ... اما باز هم ميرسيم به اين نتيجه كه اين جا ديگه جاي زندگي نيست ... حداقل با معيار ها و خواسته هاي ما !
دوستمون پيشنهاد تر.كيه و ار.منستان رو ميده ... ميگه دوتا از همكاراش پارسال رفتن ار.منستان و خيلي راضين ! همسري استقبال ميكنه اما من نه خيلي ... نميدونم بايد بيشتر فك كنم !
دوستامون ساعت 1 ميرن و من ولو ميشم رو تخت ...
----------------------
* دوستام شماها فرم اقتصادي خانوار رو پر كردين ؟ الان ميخواين اصلاحش كنين ؟ ميشه نظراتتون رو بدونم لطفا ؟!
يارانه ها ماهي 10 تا 20 ؟!!!!!!!!!!!! بابا چه جوري خرجش كنيم خوب ؟!!!!!!!!!كسي پيشنهادي براي خرج كردنش نداره اون وقت ؟!!